عمرم مثال دسته گلی روی آب بود

من مانده ای به ساحل و او در شتاب بود
آمد بهار و رفت خزان و شتا

ولی دنیا کویر و این همه بازی سراب بود
تاریخ خویش می زدم از جستجو ورق
خود سالهای اول آن یک کتاب بود
جسمم اگر چه پیر شد از آفت زمان
لیکن تمام عمر برایم شباب بود
آرام و رام از گذر زندگی گذشت
این عمر من که بهر گرو هی عذاب بود
دیروز رفته بودم از اینجا به باغ مهر
دیدم سکوت بود و صدای غراب بود
از یادم آنچه در دهن آمد به محفلی
طرح سئوالهای دلم را جواب بود
پرسیدم از کرشمه و ناز و ستمگری
در درس دلبری همه را فوت آب بود
لطف و عنایت از طرف یار و دوست خواه
هر چند نیست بی حساب ولی بیحساب بود
شکر خدا شکست پس از سالیان سال
آئینه ای که بین من و او حجاب بود
دلها کباب بود همسفران مرا ولی
سرٌ مگوست آن که دل کی کباب بود
دنیا خراب بود ندانم به چشم من
یا حال من چو مردم صحرا خراب بود