دلم به غیرتو بر هیچ چیز مایل نیست
میان ما و تو یک موی نیز حائل نیست
درون آینه دیدم جمال خوب تو را
تویی برابر من این دگر شمائل نیست
بگو گدای طلب را به قول دُرد کشان
که هر که بر سر راهی نشست سائل نیست
سلاح دست تو مژگان صف کشیده تو ست
به خنجری که تو داری به دست قاتل نیست
بگیر دردی نابی ز دست ساقی مست
تو را شراب طهوراست این هلاهل نیست
بکش به جرم محبت مرا در این میدان
اگر چه جان من ای نور دیده قابل نیست
تعلق ار سر مو یی بود به عشق قسم
مسیح راه طلب ناقص است کامل نیست
اگر گذار تو افتاد جانب صحرا
بیا به پای محبت که راه باطل نیست