2936

در حضر می روم تو در حضری

در سفر می روم تو هم سفری

این چه حالی بود که در شب و روز

هر طرف میروم تو در نظری

******

2937

چشمم امشب ستاره می چیند

هر چه بیند درست می بیند

پای من تا همیشه در راهست

گر بایستد ویا که بنشیند

******

2938

دو پای خسته ام در راه مانده

مرا بر روی خاک غم نشانده

خدا هر چه که داده پس گرفته

دگر چیزی برای من نمانده

******

2939

درد تا سینه سوز می گردد

شب اندیشه روز می گردد

شعر می آید و نوشتارم

اختری شب فروز می گردد

******

2940

چرا دلمردۀ دنیای پیرید

چرا در بند این دنیا اسیرید

اگر دل دادی و گشتی پشیمان

دل خود را زدنیا پس بگیرید

******

2941

چرا چون فصل پاییزی تو ای دل

چو برگ گل زمین ریزی تو ای دل

چرا همچون غروب دشت هستی

چو صحرا حیرت انگیزی تو ای دل

******

2942

من تو را یار و یاورت کردم

در همه کار داورت کردم

تو ز پرسش زمردم شهرم

من نپرسیده باورت کردم

******

2943

تو را از خود تمنا می کنم من

تمنای تماشا می کنم من

زتو سرزنده می گردم به هستی

تو را هر جا که پیدا می کنم من

******

2944

برایم زندگی مانند گوره

به دوری مثل صحرای عبوره

برای من جهنم دره اما

برای دیگران سنگ صبوره

******

2945

شبی گه آمدی پیشم نشستی

یقین کردم سرا پا مست مستی

ندادی پاسخ گرم سوالم

دل نرم مرا زین غم شکستی

******

2946

آه دنیا چه زیر و رو دارد

مردمی بس درنده خو دارد

دائما بهر جلوه دادن خویش

با همه جنگ و های و هو دارد

******

2947

یار خود را چو در برش کردم

در دل خویش باورش کردم

باغ پرمیوه اش به فصل خزان

نوبری بود و نوبرش کردم