دوبیتی های شماره 843 الی 854
یار من چون شنید فریادم
بانگاهی نمود دلشادم
بوسه ای را که نذر مردم بود
او به من داد ومن به او دادم
****************
گرد ماه و ستاره گردیدم
در چنان ورطه سخت ترسیدم
کاش در دشت ساحرانه شب
پشت خورشید را نمی دیدم
****************
در معبد شب خداخدا میکردم
تا صبح سپیده دم دعا میکردم
در عالم بیخودی به فرمان جنون
همسایه خویش را صدا میکردم
****************
شمع شب افروز می خواهد دلم
بادۀ جانسوز می خواهد دلم
وعدۀ فردا به فرداها گذار
روزی امروز می خواهد دلم
****************
تکدرختی بدشت پندارم
ریشه دار قرون و اعصارم
دور از خلقم و به حق نزدیک
شادکام از عنایت یارم
****************
مادرم را چو به غفلت دیدم
جانب فاصله را سنجیدم
من دگر سیر شدم از همه چیز
لقمه نانی که از او دزدیدم
****************
چو خود را از محبّت دور دیدم
تمام خانه را رنجور دیدم
به غمهایی که چیده روی دستم
مثال خوشۀ انگور دیدم
****************
شبی دل را بدست خویش دیدم
گلی از گلشن صد ساله چیدم
دعایی خواندم و از خویش رفتم
به لبیکی که از جانان شنیدم
****************
نه مضمونی که شعر تازه گویم
نه حالی کز شراب و کوزه گویم
نه جانی مانده تا در منبر عشق
شب و روز از نماز و روزه گویم
****************
چون دیده وضو به آب دریا کردم
رو جانب قبله گاه صحرا کردم
در وقت نماز روی دلجوی ترا
در آینۀ زمان تماشا کردم
****************
در کوچه غم نشسته بودم
از بار زمانه خسته بودم
با این همه شکوه با لب خویش
پیمان سکوت بسته بودم
****************
خانمانسوز بود آه دل سوخته ام
حیرت انگیز بود چشم بدر دوخته ام
خبر از رنج برون میدهد و درد درون
نفس سوخته و چهرۀ افروخته ام