دوبیتی های شماره 1513 الی 1524
راه من راه باز فردا بود
راه مردان بی تمنا بود
هیچ زشتی مرا به خود نکشید
انتخابم همیشه زیبا بود
*******************
به هر جا پا نهادم ناکجا بود
برایم لحظه ها نا آشنا بود
ولیکن هر چه را دیدم در عالم
خدا بود و خدا بود و خدا بود
*******************
در آن ساعت که پیری ساده می مُرد
مرا مادر به مکتب خانه می برد
شروعی بود و انجامی که در آن
برای این و آن کس غم نمی خورد
*******************
چشمم به خواب رفت خدا این چه خواب بود
رویای صادقانه و یا اضطراب بود
با این همه چو خاستم از خواب نیمه شب
یک فصل آن حکایت صدها کتاب بود
*******************
آفتاب آیینۀ روی تو بود
بید مجنون شال گیسوی تو بود
هیچ مشکل راه ما را سد نکرد
مشکل ما با سگ کوی تو بود
*******************
عشق ما را به خود نمی خواند
یار قدر مرا نمی داند
لیک هر لحظه چون خدا با ماست
بار ما بر زمین نمی ماند
*******************
کاش شعرم حماسه می گردید
کار و بارم کلاسه می گردید
کاش این زندگی پر بارم
در خدایی خلاصه می گردید
*******************
ره به خویش و به دیگران بردم
سعی کردم دلی نیازردم
لیک آموختم ز مادر دهر
بهر خود کرده غصه کم خوردم
*******************
سالها گشت که در سال وداد
گذر شنبه به نو روز افتاد
سال عشق و سفر و باده و یار
گر بدانی که چه حالی می داد
*******************
کو توالی قلعه بانی می کند
از غرورش پاسبانی می کند
مرده صحرا لیک با عشق شما
باز دارد زندگانی می کند
*******************
همه هم را گروه بد خوانند
همه هم را ز خویش می رانند
هرچه را گفتنی است می گویند
ما بقی را هم عاقلان دانند
*******************
بچه ها بچه ها شتاب کنید
آنکه از بین رفته یاد کنید
حال تا فکر نو به سر دارید
رو به دنیای اقتصاد کنید